داستان کوتاه همین نزدیکی اما...* نوشتهی ناتاشا امیری را میشود همزمان از زاویهی بافت ساختار، شیوهی روایت و اخلاق/محتوای ادبی بررسید، چرا که صرفاً داستانی حادثهمحور یا روانشناختی نیست. در این یادداشت تنها به تشریح اخلاق/محتوای ادبی این داستان بسنده میشود.
هستهی اصلی داستان دربارهی عناصر حافظه، ادراک، خشونت، نفرت/بیعاطفهگی، میل/سرکوب جنسی، و مهمتر از همه شباهتهای قربانی و قربانیکننده است. در لایهی موضوعی، داستان دربارهی زنی جوان است که در خیابان با دختری که گل خطمی به دست دارد مواجه میشود، دختر او را فریب میدهد و به خانهای میکشاند، زن در آنجا توسط زنی زندانی و شکنجه میشود، زن موفق به فرار میشود. در لایهی مضمونی، داستان زنی را در برابر موقعیتی قرار میدهد که مجبورش میکند بخشی از سازوکار خشونت، تحقیر و مصرف دیگری را که خود نیز در سابقهاش در آن مشارکت داشته، در دیگری بازشناسد و چرخهی خشونت بازتولید شود.
داستان اطلاعات را تدریجی ارائه میدهد و با هر افشای تازه، معنای اطلاعات پیشین تغییر میکند. پس از اوجگیری اولیه در شکلی پرتعلیق، از پرسش «تا حالا با کسی خوابیدی؟» به بعد، روایت وارد زنجیرهای از پیچهای معنایی میشود که شناخت خواننده از شخصیتها و موقعیت را متحول میکند.
داستان از همان ابتدا روی یک تقابل هویتی/زیباشناختی استوار میشود. زن به مرور در یک مونولوگ هذیانی از بیسرانجامی، محرومیت جنسی و نفرت درونیاش میگوید. راوی که دچار بیثباتی در ادراک شده، آمیختهای از شوک، ترس و نفرت را با خود مرور میکند و دیواری از انزجار بین خودش و زن میکشد: راوی در قامت شهروندی امروزی به کلاس زبان و بوتیک میرود، شال قرمز دارد، آرایش میکند، دیزین و سینما و مهمانی میرود، با مردها رابطه آزاد دارد؛ زن کثیف و طاس است، دندانهایش خراب است، چندشآور است، و در رابطه ناکام بوده است. زن ایزوله است و از سازوکار اجتماع جدا؛ راوی درون جامعه فعال است، اما در انتها میبینیم که از نظر عاطفی و اخلاقی او نیز از جامعه جداست، حتا نسبت به مادربزرگ و دوستانش. دو صورت متفاوت از وضعیت انسان و شیوهی زندگی متضاد در مقابل هم قرار میگیرد. زن فقط واپسگرای اجتماعی یا خشن نیست، بلکه حامل عناصری است که در تقابل با نگاه زیباییشناختی راوی قرار میگیرد. نیز راوی حامل ظاهر، موقعیت و تجربههایی است که فقدان آنها برای زن تولید نفرت میکند. در پایان اما میبینیم که این دو زن در عنصری بنیادی مشترکاند: هر یک به نحوی دیگران را مصرف کرده است. رسیدن دو شخصیت متضاد به نقاط اشتراک، نمایانگر روند تکرار سرنوشت، و ستون فلسفی داستان است.
یکی از سازوکارهای تولید معنا در داستان، ایجاد ناهمخوانی است میان آنچه راوی میبیند با آنچه واقعاً وجود دارد -- نیز میان جایگاه ظاهری شخصیتها و جایگاه اخلاقی آنان. راوی ابتدا نگران است که «مسافرت آخر هفته، مهمانی شب چهارشنبه و کنسرت موسیقی را از دست میدهد... و نتوانسته برای وقتگذرانی به دوستانش زنگ بزند.» چند جمله قبل اما، راوی در ذهن دربارهی زن گروگانگیر گفته «آنقدر خطرناک به نظر میآید...». خواننده ممکن است بپرسد راویای که زن را اینقدر خطرناک تصور کرده، بهجای اینکه نگران جانش باشد، چرا نگران از دست دادن مهمانی و کنسرت است؟! مونولوگ ذهن سیال راوی نشانگر شکستگی ادراک اوست؛ ذهن در برخورد با شتاب شرایط، کارکرد منطقی خودش را از دست داده است و از یک روند سازگار "علت و معلولی" پیروی نمیکند. در پایان، «زندگی عادی» راوی از نو تعریف میشود: راوی دیگر نمیخواهد «به دوستانش زنگ بزند... با آنها مسافرت کند... یا به کنسرت برود...» نسبت راوی با جهان جابهجا میشود. آنچه در ابتدای داستان برایش بدیهی و طبیعی بود، در پایان بیگانه و حتی نفرتانگیز میشود.
راوی برای توجیه همراه شدنش با دختر میگوید: «یک بار زنبیل پیر زنی را تا در خانهاش بردم و یک بار هم در اتوبوس جایم را به زنی بچه به بغل دادم» تا برای خودش مدرک اخلاقی بسازد. بعدها اما این تصویر از راوی فرو میریزد، چه او در شناخت خودش درمانده است و این ویژگی، نقطهی اتکای ساخت ادبی شخصیت راوی است.
سطح شناخت راوی از زن و موقعیت خودش تکوینی است: «لحظهای به فکرم میرسد
شاید پیرزنی را که حرفش را میزند، کشته باشد.» راوی حتا به این نتیجه میرسد که «پس
دیگه [کارم] تمام شد.» میگوید: «از هیچکس به اندازهی او متنفر نیستم.» به او
التماس میکند: «ولم... کن... توروخدا... ولم...کن!» اوایل اسارت، راوی در ذهن
سناریوهای مختلف کشتن زن و رهایی را مرور میکند: «باید بلند شوم و قبل از اینکه
بتواند تکان بخورد قابلمه، چراغ پیکنیکی یا هر چی دم دستم میآید را به سرش
بکوبم...» اما بدن به ندای ذهن عمل نمیکند. همینطور که زن از گذشتهی مصیبتبار
خودش میگوید، نگاه راوی به دنبال کلید در میگردد. سپس راوی متوجه «برس، اسپری،
لوازم آرایش و اشیای زنانه دیگری» میشود که پشت پرده تلنبار شده. اینجا خانه از یک
دام و محل وقوع خشونت، به یک وضعیت انسانی تبدیل میشود. خانه شبیه به حافظهی زن است: متروک، فرسوده، انباشته از اشیای متعلق به
دیگران، و پر از چیزهایی که گذشته را در خود زندانی کردهاند – حافظهی مادی خشونت.
زن فقط قربانیان را در خانه
نگه نمیدارد؛ ردّ آنها را نگه میدارد. در چرخش پایانی داستان، این ردها به راوی
منتقل میشوند. به همین لحاظ، خانه کارخانهی دگردیسی شخصیت(ها) نیز هست.
داستان در سطح معنایی، از مرحلهی تجربهی خشونت به مرحلهی بازشناسی خشونت حرکت
میکند.
آیا خانه دامی است که زن گسترده، یا خود نیز در آن محبوس است؟ خانه برای زن
نیز نوعی زنده-به-گوری است، همانگونه که عکس مادربزرگ در کیف راوی دفن شده:
«هیچ وقت علاقهای به او نداشتم و آن عکس فقط آن جا بود تا یادم بیندازد کسی که روزی بوده، روزی ممکن است نباشد...» و سپس «مثل این که قبل از مردن مرده باشد.»
زن با پرسش «چیت بیشتر از منه؟» در واقع مرز میان خود و راوی را نشانه میگیرد و به آرامی به آینهی راوی تبدیل میشود. ابتدا پاسخ روشن به نظر میرسد: راوی شهرنشین، متجدد، برخوردار و آزاد است و زن فردی محرومیتکشیده، فرودست و سرکوبشده. اما پرسش زن بهتدریج معنای دیگری پیدا میکند، زیرا راوی در پاسخ استراتژیک خود، ناگزیر گذشتهی خود را نیز آشکار میکند. به واقع هر یک از آنها، دیگری را به ابژه تبدیل کرده است؛ زن با خشونت فیزیکی و تصاحب بدن دیگری این کار را میکند، راوی از طریق فریب، تحقیر، مصرف عاطفی و بازی با میل دیگری. از اینجا به بعد، داستان دیگر دربارهی تقابل «زن قربانی» و «زن مهاجم» نیست، بلکه دربارهی بازتولید خشونت در دو سطح و شکل متفاوت آن است.
زن از زنانی حرف میزند که به خانه آمدهاند و هر کدام به شکلی او را فریب دادهاند و گریختهاند. زن فقط و همیشه شکارچی نیست؛ خودش زمانی در موقعیت قربانی قرار گرفته است. قربانی و جلاد در متن دو هویت کاملاً جدا نیستند؛ دو مرحله از یک چرخهاند.
جملهی «اما من بودم که داشتم سرش کلاه میگذاشتم» آغازگر دیالوگ خودآگاه
بین راوی و زن است. راوی این جمله را در شکل «راه حلی مثل کپسول خودکار» برای
فریب زن بهکار میبرد؛ کمبود زن را تشخیص میدهد و روی همان مانور میدهد. از
اینجا به بعد، داستان از حکایت گروگانگیری به حکایت اعتراف میچرخد؛ اعترافی
که نه تنها راوی را تبرئه نمیکند، بلکه شخصیتها را دچار دگردیسی معنایی میکند. راوی
با شرح داستان لذت، لذتی که زن تمام عمر در آرزویش سوخته، عواطف زن را برمیانگیزد
و او را به درون خودش پرتاب میکند. بعد زن را تحقیر میکند تا واکنش او را بسنجد:
«حتی واسه کلفتی تا ته ظرفهای بیف استروگانف... را بلیسی؟» سپس به همان راه حل
اول بازمیگردد و آنرا ادامه میدهد.
در روند داستان، اطلاعات جدید معنای اطلاعات قبلی را تکمیل میکنند. برای نمونه، در ابتدا گل خطمی فقط یک گل است که معلوم نیست چرا دختر آنرا به دست گرفته: «شاخه گل خطمی که پیداست از باغچهای آن را کنده، تنها چیزی که اصلاً نمیتوان تصور کرد توی دستش باشد.» راوی و خواننده تا لحظهی آخر معنی حضور گل و باغچه را نمیفهمند، تا اینکه در پایان شاخه گل تبدیل میشود به رد پای حقیقت: «یکی از شاخههایش کنده شده». ظهور گل در ابتدا، و کندهشدنش در آخر از باغچه، به شکلی نمادین، نشانگر وضعیت دختران خانه و مسیر مارپیچی انتقال نقش است.
هر چند در یک سیستم حسی هماهنگ، آزار بدنی، کشیدن مو، قفل شدن در، بوی بدن،
بزاق، غذا، ناخن، دندان، عرق، لباس چرک و... خواننده را مجبور به همراهی با بدن
راوی میکند، اما در خوانش نخستین، شاید به نظر آید که انباشت جزئیات خشونت و
تکرارهای راوی گاهی از داستان بیرون میزند. مثلاً در بخشی پایانی میخوانیم:
«باید فریاد بکشم... باید فرار کنم... باید کاری بکنم...» این تکرار نشانگر یخبستن ذهن راوی است و نشان میدهد که خشونت در داستان صرفاً برای تهییج و ایجاد شوک به کار نرفته، بلکه بخشی از سازوکار انباشت و فرسایش است؛ این خود ستون زیباشناسی روایت است. داستان علاوه بر اینکه قصد دارد خواننده را در شناخت راوی به شک بیاندازد، نیز اصرار دارد که خواننده را فرسوده کند تا شکلگیری معنا قطعی و نهایی نشود. انباشت جزئیات، برخلاف یک زیادهگویی صرف، بخشی از دستگاه فرسایشی داستان است؛ همانطور که ناقصگویی ابهام میسازد، زیادگویی نیز میتواند ادراک خواننده را فرسوده و شکلگیری معنای قطعی را مختل کند.
داستان در نیمهی دوم چند بار به نقطهی اوج میرسد، اما برخلاف سنت داستان کلاسیک، عامدانه از آن عبور میکند و اجازه نمیدهد به فرجام برسد. مثلاً آشکارشدن گذشتهی زن، کشف موهای زنان قبلی، اعتراف راوی، مواجهه راوی با خودش، پیداشدن کلید، خروج از خانه، و جملهی کلیدی «وقتی ما رو اذیت میکنن بیشتر دوستشون داریم» که چرخشی مهم در متن را دامن میزند، همه پتانسیل تبدیل به نقطه اوج دارند. انباشت جزئیات و لایهها روی هم، از تجربهی خشونت در خانه گرفته تا گذشتهی زن، تکرارهای ذهنی، بازتولید خشونت در ذهن و عمل، شکستگی و پیچهای حافظه و ادراک، ناکامیهای زن و راوی در گذشته، و مسیری که به بیحسی هر دوی آنها منتهی شده، همگی گرایش به ساخت دستگاه فرسایش است. داستان در برخی سازوکارهای روایی، از منطق داستان کلاسیک فاصله میگیرد و به برخی شگردهای روایت پستمدرن نزدیک میشود. در این الگو، کشف به معنای قطعی ختم نمیشود. در پایان وقتی راوی دختری را «خانم؟» خطاب میکند، داستان نشان میدهد که شناخت لزوماً چرخه را متوقف نکرده است.
در طول داستان، شخصیتها دچار چرخش در جایگاه/موقعیت میشوند: دختر با گل خطمی از فریبنده راوی به قربانی پیشین و عامل انتقال خشونت، راوی از قربانی صرف به شخصی بیحس که دیگران را مصرف میکرده و از همه بیزار است، و زن از شکنجهگر به قربانی دستِ سرنوشت و فریبخورده تغییر جایگاه میدهند.
«وقتی مارو اذیت میکنن بیشتر دوستشون داریم»، مثل پاسخی به پرسشی دیرینه، کمندی
است که به گردن ذهن زن انداخته میشود. بعد خاطرهها میآیند تا با مغشوشکردن مرز
عشق و نفرت، تز راوی را تکمیل کنند:
«ازت متنفرم عزیزم!»
«منم ازت متنفرم عزیزم!»
و توپ بچهها که از میانشان رد میشود تا شکاف را نشان دهد. علاوه بر تکنیک کنترل، در این دیالوگ رابطهای را میبینیم که راوی آن را قبلاً عاشقانه تصور میکرده، ولی در یک بازنگری برآمده از شوک خانه، آنرا بیمارگونه میبیند. در سطح کلانتر، این جمله مرز قربانی و شکنجهگر را از درون منفجر میکند.
موها یکی از موتیفهای پنهان داستاناند: «موی راوی، موهای زنان قبلی، موهای زن، موهای کندهشده، موهای روی لباس، و موهای
رنگهای مختلف، «طلایی، بلند تیره، شرابی، نقرهای، بلوطی...»
راوی تنها قربانی این خانه نبوده است؛ موهای گوناگون شاهد فیزیکی قربانیان پیشین و چرخهی خشونت هستند. خانه اما فقط محل خشونت نیست؛ آرشیو بدن زنانی است که مسیرشان به آن ختم شده است. جالب اینکه راوی نسبت به آن زنان حس همسرنوشتی و ترحم ندارد، بلکه با دیدن موها فقط «چندشش میشود» و سعی میکند آنها را از جوراب و درز شلوار و مانتویش پاک کند اما نمیتواند؛ قربانیان به بدن راوی منتقل شدهاند.
عنوان داستان با لایههای زیرین متن تناسب تماتیک دارد. این عنوان با آوردن «اما...» و مشروطکردن «نزدیکی»، حد فاصل بین شخصیتها را میشکند و در عین تفاوت نظام زندگی، نوعی تکرار در سرنوشت را ترسیم میکند. خشونتی که در یک خانهی بهظاهر دور از جهان راوی اتفاق افتاده، آن خانه که «نه پلاک دارد نه زنگ نه کلون»، در واقع از زندگی شخصی راوی دور نیست؛ چه بسا او را از قالبی که خودش را در آن محصور کرده بیرون میکشد.
پایان داستان با پرسش «خانم؟» ابهامی را در ذهن خواننده میکارد. روایت در شکلی دایرهای، با موقعیتی که در آن دختر راوی را خطاب قرار میدهد آغاز
میشود و با راوی که کسی دیگر یا شاید همان دختر را «خانم؟» خطاب میکند پایان میگیرد:
«تلق تلق کفشهای دختر از کنارم میگذرد.
میگویم: خانم؟»
اینجا جایگاه مفعول راوی به فاعل تغییر میکند. این نشان میدهد که بازشناسی، الزاماً به رهایی اخلاقی منجر نشده است. پرسشواره «خانم؟» داستان را در شکلی عام نمیبندد، بلکه خود بازگشت مکانیزم داستان به نقطهی آغاز است، که میتواند نوعی تکرار سرنوشت باشد. این پایان اما مشخص نمیکند که آیا راوی در یک چرخهی تکرار، خود به فریبکار و دام برای دیگران تبدیل شده است یا نه؛ چه بسا خود راوی نیز از نیتاش موقع گفتم «خانم؟» مطمئن نباشد. آنچه مسلم است، راوی پس از حادثه، دیگر راوی پیش از حادثه نیست.
***
داستان در لایهی نخست، بلافاصله خواننده را وارد یک روایت حادثهمحور و پرتعلیق میکند، اما به مرور، لایههایی آشکار میشود که شخصیتها و خوانش اولیه را دستخوش تحول بنیادین قرار میدهند. در بخش پایانی، پس از شنیدن اعتراف راوی، زن در موقعیتی از یخزدگی ادراک قرار میگیرد و در جایی دیگر، راوی درک میکند که دیگر به فیلتر نیاز ندارد: «تلوخوران کیفم را بر میدارم و وسایلم را تویش میریزم. به غیر از شیشه عطر که نمی دانم چرا نمی خواهم دست به آن بزنم و عینک قاب بنفش که به نظرم بیقواره و زشت میآید.»
با وجود تمرکز داستان بر تجربهی زنانه و حتا میل جنسی، متن از تقلیل این تجربه به یک موضع ایدئولوژیک پرهیز میکند.
داستان خواننده را در موقعیتی اخلاقی قرار میدهد که نه با راوی همذاتپنداری کامل کند و نه با زن. این سرگردانی میان دوگانهها تنها با ساخت شخصیتهای خاکستری یا اجتناب از قضاوت حاصل نمیشود؛ بلکه با انباشتِ بیامان ناهمخوانیها، و جزییات دافعهانگیز و خشونتبار مثل بوی عرق و فاضلاب، بزاق پاشیدهشده به صورت، ناخنهای جویده، موهای کندهشده، و جویدنِ مشمئزکنندهی برنجِ شفته – خواننده نیز همچون راوی در زندان ادراک حبس میشود. ما هر لحظه را با بدن خودمان حس میکنیم، اما درست وقتی همدلیمان با راوی به اوج میرسد، داستان اعتراف او را آشکار میکند و این همدلی را از ما پس میگیرد. نمیتوانیم راوی را بیچونوچرا قربانی بدانیم، اما نمیتوانیم او را بهسادگی محکوم کنیم. این سیاست عاطفی متن، خواننده را نه در جایگاه قاضی، که در موقعیت کسی مینشاند که خود نیز در چرخهی خشونت گرفتار است؛ او مجبور است با انزجار، ترحم، ترس و همذاتپنداری اکراهآمیز دستوپنجه نرم کند، درست مانند راویای که نمیتواند موهای زنان پیشین را از لباس خودش بزداید. اخلاق متن، نه در پاسخ به پرسش «حق با کیست؟»، بلکه در تجربهی زیستهی خواننده از سرگردانی میان این دوگانهها معنا مییابد؛ سرگردانیای که هیچ فرجام اخلاقی روشنی به او هدیه نمیدهد، مگر آگاهی تلخ از اینکه قربانی و جلاد، در چرخهای که داستان بازتولید میکند، چندان از هم دور نیستند.
آیا
قربانیبودن انسان را از مسئولیت اخلاقی معاف میکند؟ داستان از یک موقعیت ظاهراً
سادهی «قربانیشدن» آغاز میکند، اما در لایههای زیرین نشان میدهد که قربانی و
شکنجهگر دو قلمرو اخلاقی کاملاً جدا نیستند؛ آنچه آنها را به هم متصل میکند،
سازوکار پیچیدهای از میل، تحقیر، مصرف دیگری، خشونت و حافظه است؛ و بازشناسی این
حقیقت نیز لزوماً چرخه را متوقف نمیکند. به عبارتی، خشونت در اینجا یک «موضوع»
برای پرداخت نیست؛ سازوکار تولید رابطه و هویت است.
*از مجموعه داستان "عشق
روی چاکرای دوم": نشر ققنوس، چاپ اول، 1386.



