داستاننویسی امروز ایران بهشدت درگیر «جریان سیال ذهن» است؛ داستانهایی با روایت اولشخص مفرد یا دومشخص که میخواهند حس نویسنده را توضیح بدهند. این دسته نویسندگان اما هیچگاه از خود نمیپرسند که چرا باید دیگران به احساسات آنها اهمیت بدهند ـ و کلاً چه نکتهی خاصی در حس آنها وجود دارد که باید برای دیگران جذاب تلقی شود؟
گذشته از اینکه دورهی اینگونه روایت چند دهه است که گذشته، و گذشته از اینکه بهجز هدایت و انگشتشماری نویسندگان دیگر، در زبان فارسی ما نویسندگان عمدهای نداریم که بتوانند آثاری درخور در این سبک پدید آورند، واقعیت این است که آویزانشدن به اینگونه روایت نشانگر فرار از بیرون و پناهبردن به درون است: نوعی روحیه ایزوله و آلوده به تکرار خود و فراری از توضیح شرایط و موقعیت. با چنین ماشینِ اوراقی، تا سرِ کوچه هم نمیشود رفت چه رسد به مسیرِ فتحِ قلههای ادبی!
داستانِ خوب نیازمند یک یا چند مضمونِ مرکزیِ گیرا است که بتواند خودش را به خواننده عرضه کند. مهمتر از آن، شیوهی پرداختِ داستانی است که غنای ادبی را تعیین میکند. داستانهای جریان سیال ذهن، تمثیلی، نمادگرایانه، اتفاقمحور، قهرمانمحور، دارای خطابه یا حتا شخصیتمحور، جایشان در قفسهی کتابخانه است نه روی میز نویسندگی. ادبیات محکوم است به جلو رفتن. اگر قدیم دیالوگ حرف میزد، امروز مکث و سکوت حرف میزند. داستانی که یک لایه دارد، داستان امروز نیست.
داستانهای کارگاهی در شکلِ برشِ واقعیت با یک شخصیتِ محوری و یک اتفاقِ محوری، مخاطبی ندارند. کاشتنِ اتفاقاتِ بعدی در همان ابتدای داستان، شیوهای نخنما است که بچههای دبیرستانی نیز بلدند! داستانِ خوب بیرون از کارگاه خلق میشود.
امروزه در جهان، داستانهایی را میبینیم که در آنها اتفاقها نیمهتمام میمانند، شخصیتها نه کامل میشوند و نه شباهت به تیپ دارند. آیا یک انسان که همیشه در حال تغییر است میتواند در قالب یک شخصیت تعریف شود، حتا در یک زمان کوتاه از زندگی اش؟ قبلاً زمان را میشکستند تا ساختار بسازند، امروز علاوه بر بازگشت، حرکتِ زمان را در روندِ داستان آرام و تند میکنند چون حافظه اینگونه کار میکند. همین امروز در زبان ما، اگر نثر را با ساختار درهمآمیزند، یک امتیاز مهم تلقی میشود، در صورتی که اگر در داستان چنین اتفاقی نیفتد، آن داستان اصلاً متعلق به امروز جهان نیست. یعنی آمیختگیِ نثر و ساختار یک ضرورتِ داستانی است، نه سبکِ روایی.
برای نویسندهی ایرانی، همچنان حرکتِ روایی مهم است؛ هرچند اغلب درست آن را پیاده نمیکنند - دوست دارند روایت سریع پیش برود. امروز اما در سطح جهانی داستانهایی داریم که اساسِ آنها انباشت و فرسایش است؛ داستانهایی عمیقاً ضدِ حرکت. اینها بازیهای رادیکال با فرم نیست، بلکه شیوهی بیانِ نوینِ داستانی است.
گلشیری دیالوگهای رادیویی مثل «چنار» یا «اتفاقِ بزرگ» یا «سبز مثل طوطی…» را میخواست بهعنوان «اتفاقِ ادبی» به مخاطب بفروشد، اما مخاطب جهانی زیر بارِ باندبازیهای داخل ایران نمیرود. اگر کسی نتواند حرفِ نو بزند با شیوهای نو، فقط به جمعِ حکایتهای تکراریِ قبلی یکی بیشتر اضافه کرده است. نوشتنِ درخورِ میدانِ جهانی، فهمِ جهانی میطلبد، با ابزارِ رواییِ جهانی.


