یکی از
ناکامیهای جدی نویسندگان معروف امروز ایران این است که چرا ادبیات داستانی ما جهانی
نشده است – مثلاً مثل آمریکای جنوبی، ژاپن و حتا چین؟ با وجود چاپهای مجدد بسیاری
از آثار، چرا در خارج از مرزها همین آثار جدی گرفته نشدهاند؟
اگر
واقعاً در پی یافتن پاسخی دقیق به این پرسش هستیم، باید از زاویهی سیاسی به این
موضوع بنگریم. چرا سیاسی؟ برای اینکه ریشهاش مشخصاً برمیگردد به تحولات سیاسی
بعد از شورش 57.
رژیم
اسلامی علاوه از فراریدادن، اعدام، به حاشیهراندن و ساکتکردن چهرههای ادبی
شاخص، نیز اجازه نداد استعدادهای تازه و واقعی بشکفند. در کنارش، با بدیلسازی،
نسلی از نویسندگان مکتبی و چپگرا را پدید آورد که التزام اولشان باور به انقلاب
اسلامی بود. یعنی استعداد و خلاقیت جای خودش را به تفکر وابسته به نظام داد. حال،
ممکن بود بعضی از این افراد خود در درگیریهای درون نظام قربانی شده باشند یا گاهی
نقدی آرام هم کرده باشند، اما اساس باورشان ضدیت با پهلوی و حمایت از اصل انقلاب
اسلامی بوده است. یعنی "انقلاب فرهنگی" در جوی ادبیات نیز با شدت جاری
شد.
شاید
بهترین نمونه از میان این گروه هوشنگ گلشیری و اصحاب او باشند. گلشیری با عمدهکردن
"سنت داستاننویسی قرآنی/اسلامی"، و رخنه در کانون نویسندگان، عملاً
نویسندگان معترض را خلع سلاح کرد. او این ایده را جا انداخت که "نویسنده فعال
سیاسی نیست!" همین فرد اما، هر چه قبل از انقلاب نوشت در حمله به پهلوی بود،
هر چند در آن دوره به جایگاه "استادی" دانشگاه نیز رسیده بود.
جوایز
ادبی که در این سالها اهدا شدهاند غالباً یا مکتبی بودهاند، یا موضع
فمینیستی/چپ/اصلاحطلبانه داشتهاند. یعنی روکش ادبیات بوده، اما محتوا سیاسی و در
راستای رژیم بوده است. درست در چنین فضایی، فقط چهرههایی شاخص شدند که ادبیات
محقر و فقرگرا و چپگرایانه را نمایندگی میکردند. اگر دقت کنیم، چهرههای شاخص
ادبیات امروز همان شاگردان آل احمد و شاملو و ساعدی هستند؛ و درست در همان مسیر میرانند.
با چنین اتومبیل خرابی، نمیتوان به مسافرت طولانی رفت!
تنها
راه جهانیشدن ادبیات ایران، آزادکردن آن از چنگال چپ است. در هر سایت، گروه ادبی
یا جوایز ادبی که نظر میکنید، همین گروه میداندار هستند. تا زمانی که آدمهای
ایدئولوژیک کماستعداد ادبیات ایران را نمایندگی میکنند، این ادبیات به مقامی که
شایستهی آن است نخواهد رسید.






