شنبه، تیر ۱۳، ۱۴۰۵

چرا داستان نویسی بعد از 57 هیچوقت جهانی نشد؟ 3

داستان‌نویسی امروز ایران به‌شدت درگیر «جریان سیال ذهن» است؛ داستان‌هایی با روایت اول‌شخص مفرد یا دوم‌شخص که می‌خواهند حس نویسنده را توضیح بدهند. این دسته نویسندگان اما هیچ‌گاه از خود نمی‌پرسند که چرا باید دیگران به احساسات آن‌ها اهمیت بدهند ـ و کلاً چه نکته‌ی خاصی در حس آن‌ها وجود دارد که باید برای دیگران جذاب تلقی شود؟

گذشته از این‌که دوره‌ی این‌گونه روایت چند دهه است که گذشته، و گذشته از این‌که به‌جز هدایت و انگشت‌شماری نویسندگان دیگر، در زبان فارسی ما نویسندگان عمده‌ای نداریم که بتوانند آثاری درخور در این سبک پدید آورند، واقعیت این است که آویزان‌شدن به این‌گونه روایت نشانگر فرار از بیرون و پناه‌بردن به درون است: نوعی روحیه ایزوله و آلوده به تکرار خود و فراری از توضیح شرایط و موقعیت. با چنین ماشینِ اوراقی، تا سرِ کوچه هم نمی‌شود رفت چه رسد به مسیرِ فتحِ قله‌های ادبی!

 داستانِ خوب نیازمند یک یا چند مضمونِ مرکزیِ گیرا است که بتواند خودش را به خواننده عرضه کند. مهم‌تر از آن، شیوه‌ی پرداختِ داستانی است که غنای ادبی را تعیین می‌کند. داستان‌های جریان سیال ذهن، تمثیلی، نمادگرایانه، اتفاق‌محور، قهرمان‌محور، دارای خطابه یا حتا شخصیت‌محور، جای‌شان در قفسه‌ی کتابخانه است نه روی میز نویسندگی. ادبیات محکوم است به جلو رفتن. اگر قدیم دیالوگ حرف می‌زد، امروز مکث و سکوت حرف می‌زند. داستانی که یک لایه دارد، داستان امروز نیست.

داستان‌های کارگاهی در شکلِ برشِ واقعیت با یک شخصیتِ محوری و یک اتفاقِ محوری، مخاطبی ندارند. کاشتنِ اتفاقاتِ بعدی در همان ابتدای داستان، شیوه‌ای نخ‌نما است که بچه‌های دبیرستانی نیز بلدند! داستانِ خوب بیرون از کارگاه خلق می‌شود. 

امروزه در جهان، داستان‌هایی را می‌بینیم که در آن‌ها اتفاق‌ها نیمه‌تمام می‌مانند، شخصیت‌ها نه کامل می‌شوند و نه شباهت به تیپ دارند. آیا یک انسان که همیشه در حال تغییر است می‌تواند در قالب یک شخصیت تعریف شود، حتا در یک زمان کوتاه از زندگی اش؟ قبلاً زمان را می‌شکستند تا ساختار بسازند، امروز علاوه بر بازگشت، حرکتِ زمان را در روندِ داستان آرام و تند می‌کنند چون حافظه این‌گونه کار می‌کند. همین امروز در زبان ما، اگر نثر را با ساختار درهم‌آمیزند، یک امتیاز مهم تلقی می‌شود، در صورتی که اگر در داستان چنین اتفاقی نیفتد، آن داستان اصلاً متعلق به امروز جهان نیست. یعنی آمیختگیِ نثر و ساختار یک ضرورتِ داستانی است، نه سبکِ روایی.

برای نویسنده‌ی ایرانی، همچنان حرکتِ روایی مهم است؛ هرچند اغلب درست آن را پیاده نمی‌کنند - دوست دارند روایت سریع پیش برود. امروز اما در سطح جهانی داستان‌هایی داریم که اساسِ آن‌ها انباشت و فرسایش است؛ داستان‌هایی عمیقاً ضدِ حرکت. این‌ها بازی‌های رادیکال با فرم نیست، بلکه شیوه‌ی بیانِ نوینِ داستانی است. 

گلشیری دیالوگ‌های رادیویی مثل «چنار» یا «اتفاقِ بزرگ» یا «سبز مثل طوطی…» را می‌خواست به‌عنوان «اتفاقِ ادبی» به مخاطب بفروشد، اما مخاطب جهانی زیر بارِ باندبازی‌های داخل ایران نمی‌رود. اگر کسی نتواند حرفِ نو بزند با شیوه‌ای نو، فقط به جمعِ حکایت‌های تکراریِ قبلی یکی بیشتر اضافه کرده است. نوشتنِ درخورِ میدانِ جهانی، فهمِ جهانی می‌طلبد، با ابزارِ رواییِ جهانی.

یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۴۰۵

چرا داستان نویسی بعد از 57 هیچوقت جهانی نشد 2

در ادبیات فارسی، متن‌هایی داریم که در منطق جهانی کاملاً قابل دفاع‌اند، اما در زمان خودشان «سرد»، «کند»، «بی‌داستان» تلقی شده‌اند.

مشکل اینجاست: نقد ما اغلب آموزش دیدهٔ فرم نیست، بکه آموزش دیدهٔ محتوا و پیام است. در حالی که ادبیات معاصر جهان سال‌هاست از «اتفاق» عبور کرده و روی وضعیت، فرسایش، تعلیق و حذف ایستاده است.

 جهانی‌بودن ≠ شبیه غرب نوشتن

داستان جهانی یعنی:

  • مسئله‌اش قابل انتقال باشد + منطق زیبایی‌شناختی‌اش درونی و خودبسنده باشد + نیازمند «توضیح فرهنگی» نباشد تا کار کند. 
  • اما در فضای نقد فارسی، اغلب جهانی مساوی است با حادثه محور، شخصیت محور و روانشناسانه! یعنی همان الگوی رمان/داستان اروپایی قرن ۲۰، با خوانش تثبیت‌شده. در نتیجه، هر متنی که قرارداد را عمداً می‌شکند، “نفهمیده” تلقی می‌شود.
  • داستاننویسی ما جهانی نشده، چون درک ما منطقه ای مانده. تکرار آنچه تا بحال نوشته شده اسمش نوآوری نیست. برای حضور ادبی در میدان جهانی، بایستی پرداخت ادبی جهانی را آموخت، همینطور نوآوری را - نه ابتکارات عجیب انتزاعی که خود نویسنده دست آخر نمی فهمد واقعاً چه نوشته!

دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۴۰۵

چرا داستان‌نویسی بعد از 57 هیچوقت جهانی نشد 1

یکی از ناکامی‌های جدیِ نویسندگانِ معروفِ امروزِ ایران این است که چرا ادبیاتِ داستانیِ ما جهانی نشده است ـ مثلاً مثلِ آمریکای جنوبی، ژاپن و حتا چین؟ با وجودِ چاپ‌های متعددِ بسیاری از آثار، چرا در خارج از مرزها همین آثار جدی گرفته نشده‌اند؟

اگر واقعاً در پیِ یافتنِ پاسخی دقیق به این پرسش هستیم، باید از زاویه‌ی سیاسی به این موضوع بنگریم. چرا سیاسی؟ برای اینکه ریشه‌اش مشخصاً برمی‌گردد به تحولاتِ سیاسی بعد از شورشِ ۵۷.

رژیمِ اسلامی علاوه بر فراری‌دادن، اعدام، به حاشیه‌راندن و ساکت‌کردنِ چهره‌های ادبیِ شاخص، نیز اجازه نداد استعدادهای تازه و واقعی بشکفند. در کنارش، با بدیل‌سازی، نسلی از نویسندگانِ مکتبی، اصلاح‌طلب و چپ‌گرا پدید آورد که التزامِ اول‌شان باور به انقلابِ اسلامی بود. یعنی استعداد و خلاقیت جای خودش را به تفکرِ وابسته به نظام داد. حال، ممکن بود بعضی از این افراد خود در درگیری‌های درونِ نظام قربانی شده باشند یا گاهی نقدی آرام هم کرده باشند، اما اساسِ باورشان ضدیت با پهلوی و حمایت از اصلِ انقلابِ اسلامی بوده است. به عبارتی، سیلابِ «انقلابِ فرهنگی» در جویِ ادبیات نیز با شدت جاری شد.

شاید بهترین نمونه از میانِ این گروه هوشنگ گلشیری و اصحابِ او باشند. گلشیری با عمده‌کردنِ «سنتِ داستان‌نویسیِ قرآنی/اسلامی»، و رخنه در کانونِ نویسندگان، عملاً نویسندگانِ معترض را خلع سلاح کرد. او این ایده را جا انداخت که «نویسنده فعالِ سیاسی نیست!» همین فرد اما، هر چه قبل از انقلاب نوشت در حمله به پهلوی بود، هرچند در آن دوره به جایگاهِ «استادی» دانشگاه نیز رسیده بود.

نمونه‌ی دیگر عباس معروفی بود؛ اصلاح‌طلبی که با وجودِ زندانی‌بودن، به‌یکباره سر از آلمان درآورد! هم‌او اولین کتابی که در خارج از کشور نوشت، در حمله به اپوزیسیونِ خارج از کشور بود. جالب این‌که معروفی با وجودِ پناهندگی، بدون وقفه در جایگاهِ «داور» مسابقاتِ ادبی داخلِ ایران حضور فعال داشت و البته به‌عنوانِ فیلتر عمل می‌کرد.


جوایزِ ادبی که در این سال‌ها اهدا شده‌اند غالباً یا مکتبی بوده‌اند، یا موضعِ فمینیستی/چپ/اصلاح‌طلبانه داشته‌اند. یعنی روکشِ ادبیات بوده، اما محتوا سیاسی و در راستای رژیم بوده است.

جوایزِ ادبی مثل «جایزه‌ی جلال آل احمد» و «جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی» به‌طور مستقیم توسط اصلاح‌طلبانِ حکومتی راه‌اندازی و اداره می‌شده‌اند و کارشان در همه‌ی این سال‌ها، جااندازی هم‌فکران و بدیل‌سازی بوده است.

درست در چنین فضایی، فقط چهره‌هایی شاخص شدند که ادبیاتِ محقر و فقرگرا و چپ‌گرایانه را نمایندگی می‌کردند. اگر دقت کنیم، چهره‌های شاخصِ ادبیاتِ امروز همان شاگردانِ آل‌احمد و شاملو و ساعدی هستند و شاگردانِ شاگردانِ آن‌ها؛ و درست در همان مسیر می‌رانند. با چنین اتومبیلِ خرابی، نمی‌توان به مسافرتِ طولانی رفت!

تنها راهِ جهانی‌شدنِ ادبیاتِ ایران، آزادکردن آن از چنگالِ چپ و رژیم است. در هر سایت، گروهِ ادبی یا جوایزِ ادبی که نظر می‌کنید، همین گروه میدان‌دار هستند. تا زمانی که آدم‌های ایدئولوژیکِ کم‌استعداد ادبیاتِ ایران را نمایندگی می‌کنند، این ادبیات به مقامی که شایسته‌ی آن است نخواهد رسید.

برشی کوتاه از داستان "هدیه‌ی مرگ" نوشته‌ی مجید زهری

 


برشی کوتاه از داستان:
«بابک که رفت، حس کردم بوی خاصی در خوابگاه پیچیده؛ بویی مشام‌آزار، شبیه تعفن غلیظ. همخدمتی‌هایی که تازه بیدار شده بودند، بی‌تفاوت، آماده‌ی یک روز دیگر می‌شدند. دقایقی لب تخت نشستم. دهانم گس بود و سرم درد می‌کرد و تنم به حرف مغزم گوش نمی‌داد... پوتین‌ها را واکس‌نزده، رفتم ستاد. مهرداد قبل از من آنجا بود.

«کی نوبت مرخصی‌مون میشه؟»

«شوخیت گرفته؟ دو هفته نیست برگشتیم!» مهرداد این‌را گفت و اضافه کرد: «برو دفتر یه چایی بزن سرحال شی!»... و سریع از من جدا شد.

 وسط راهروی ستاد ایستادم. مثل کسی که راهش را گم کرده باشد، دو-سه بار به انتهای راهرو رفتم و برگشتم. محیط به نظرم ناآشنا آمد...»

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۴۰۵

راه تشکیل دولت در ایران آینده

بسیاری از ما راه نقادی و موی از ماست کشیدن را خوب بلدند، اما کاری که بلد نیستیم یا لااقل به آن هنوز پرداخته نشده، درک درست از سیستم سیاسی، تشکیل دولت و در کل مسیر سیستماتیک راه بردن کشور است. اگر مبنا ساخت سیستم دموکراتیک در ایران فردا باشد، باید اول کارکرد این سیستم را آموخت و ابزار آن را شناخت.

بهترین سناریو را چنین می‌شود تعریف کرد: حملات اسرائیل و آمریکا توان نظامی رژیم را از کار بیاندازد و باعث پاشیدگی درونی آن بشود، و مردم بیرون بیایند و میخ آخر را بر تابوت رژیم بکوبند – بعد رفراندوم برگزار شود و پادشاهی مشروطه یا پارلمانی به عنوان سیستم جایگزین معرفی شود. تا اینجا عالی‌ست. اما پس از آن چه باید کرد؟ به این پرسش زیاد پرداخته نمی‌شود.

در چنین شرایطی، قرار است دولت تشکیل شود، نماینده به مجلس فرستاده شود، احزاب در رقابت انتخاباتی شرکت کنند. آیا ما در حال حاضر، احزاب ناسیونالیست پادشاهی‌خواه منسجم در میدان داریم که توان رقابت دموکراتیک در سطح کلان داشته باشند؟

اینکه همه‌ی کارها به رضاشاه دوم و آینده موکول شود، فعالیت برای ساخت ارکان دموکراتیک – یعنی احزاب مستقل پادشاهیخواه به قصد قدرت‌گیری – را عملاً به حاشیه می‌راند. در فقدان چنین گروه‌ها و احزابی چه اتفاقی خواهد افتاد؟ افراد فرصت‌طلب شبکه‌ساز سوار بر سیستم خواهند شد. 

سه‌شنبه، فروردین ۱۱، ۱۴۰۵

از ثمرات حملات بشردوستانه و نجات‌بخش

اگر امروز کشتارگری رژیم به حداقل ممکن رسیده، تنها بخاطر نقطه‌زنی‌های اسرائیل و آمریکاست. نکته‌ی مهمی که از یاد برده می‌شود.

این حملات، توان تهاجمی رژیم را به حداقل رسانده، و آنرا وادار به عقب‌نشینی کرده است. گذشته از اینکه بمباران مواضع رژیم چتر دفاعی برای مردم ایجاد کرده است، ته کار به از درون پاشیدگی رژیم خواهد انجامید، تا کارزار برای ضربه‌ی نهایی ملت به رژیم آماده شود.

سرنگونی رژیم قطعاً توسط ملت انجام خواهد شد، اما بدون حمایت نظامی اسرائیل و آمریکا، پیروزی در این مسیر ممکن نیست. 

سه‌شنبه، اسفند ۲۶، ۱۴۰۴

بمباران مواضع رژیم

تا امروز، بیش از پانزده هزار موضع رژیم هدف جنگ‌افزارهای آمریکا و اسرائیل قرار گرفته، با وجود چنین خسارتی اما، رژیم همچنان نفس می‌کشد! به آن‌دسته از بندبازان سیاسی به اصطلاح "ضد جنگ" باید گفت: آن‌وقت شما توقع دارید مردم با دست خالی چنین رژیم تا دندان مسلح -که در عمیق‌ترین لایه‌های اجتماع هسته‌های بسیج و سرکوب و سپاه درست کرده – را براندازی کنند؟ از نظر منطقی چنین کاری ممکن نبوده و نیست. آنها که این واقعیت کلیدی را انکار می‌کنند، خود بخشی از مشکل هستند.

خودمان را گول نزنیم: ما برای سرنگون‌کردن رژیم نیاز به کمک‌های تسلیحاتی بشردوستانه داریم که خوشبختانه رسیده. بدون آن، نبرد با این رژیم چیزی جز کشتار بیشتر عاید ملت ایران نمی‌کرد. به مسئله به شکل یک استراتژی کاربردی باید نگریست.

در کنارش، باید دید مسبب این دخالت نظامی واقعاً کیست؟ اگر انگشت اتهام به سوی هر کس به‌جز رژیم بگیرید، شما خود بخشی از رژیم ننگین اسلامی هستید!



سه‌شنبه، اسفند ۱۲، ۱۴۰۴

تکه‌ای از داستان "مرخصی بی‌بازگشت" نوشته‌ی مجید زهری

 ...

به اولین کمرکش که رسیدیم، شیشه‌های اتوبوس شروع کردند به یخ‌زدن. انگار لای پنجره‌ای باز مانده باشد، سرما به آرامی داشت به داخل رخنه می‌کرد. دست‌هایم بی‌اختیار مشت و باز می‌شدند و پاهایم سفت به هم چسبیده بودند. متوجه شدیم بخاری اتوبوس از کار افتاده! راننده کنار دستش یک علاالدین کوچک روشن کرده بود و پتوی پشمی انداخته بود روی پایش... و چیزی نگفته بود!

پیمان گفت: «داداش بیژن رفت! خوش بحالش

گردنم به‌آنی از منظره‌ی ماتِ پُشتِ پنجره‌ی یخ‌زده چرخید به سمت صدا: «رفت... منظورت چیه؟ کجا رفت؟»

«اون ور آب! یه جای گرم و باصفا

«مگه قرار نبود خدمتت تموم شد بری ور دستش چهارراه استامبول دلار بفروشی؟»

«فرق نمی‌کنه... می‌رم اونور آب وایمی‌ستم کنار دستش

اتوبوس افتاد در دست‌انداز و رشته‌ی گفتگومان را پاره کرد.

شب بر سیمای کوهستان پرده‌ای تاریک کشیده بود. گاه از گوشه و کنار اتوبوس ناله‌هایی نامفهوم برمی‌خاست... و بعد در میان هیاهوی سکوت گم می‌شد. اتوبوس سینه‌خیز از میان جاده‌های یخ‌زده می‌گذشت، انگار کوهی به پشتش بسته باشند! بخار از دهان‌های نیمه‌خواب بیرون می‌زد و سرما با سماجت راهش را به مغز استخوان باز می‌کرد...


چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۴۰۴

 We support our beloved King, Reza Shah II, the legitimate King of Iran, as our leader and the only viable alternative for Iran’s future amid today’s uprising.


One nation, one flag, one king 👑

#KingRezaPahlavi
#iranrevolution



چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۴۰۴

یخبندان کویر

"یخبندان کویر" مجموعه‌ای‌ست شامل یازده داستان کوتاه که بین سال‌های 1368 تا 1370 در چند نقطه از ایران رخ می‌دهد، از جمله اصفهان، خرم‌آباد، سقز، تهران، بروجرد، و هرسین. این داستان‌ها از زبان سربازان وظیفه روایت می‌شوند و بستر رخ‌دادن آنها فضای پادگان نظامی است. هر چند این داستان‌ها در فضایی مشترک نفس می‌کشند، اما سبک/تکنیک روایی و ساختار داستانی هر یک خاص به خود است.

در ایران، داستان‌هایی که فضای نظامی را روایت کرده‌اند، یا خاطره‌نگاری بوده‌اند، یا پروپاگاندای شهیدسازی رژیم (مثل "روایت فتح")، و یا مستقیماً به جنگ یا فضای جنگ‌زده پرداخته‌اند. فضای اینگونه داستان‌ها مملو از شعار، قهرمان و رشادت است. داستان‌های "یخبندان کویر" اما خالی از قهرمان و رشادت هستند و قطعاً خالی از هر گونه شعار. این داستان‌ها، حضور فرد در روابط قدرت را شرح می‌دهند، به انسان و موضوعات مربوط به انسان می‌پردازند... و از این رو، می‌توانند رونمایی از نسلی باشند که تا به حال صدایی نداشته است: نسل سربازان پس از جنگ.

تا امروز اکثر داستان‌ها نوشته شده‌اند و مانده ویرایش نهایی؛ اگر تصمیم انتشار جدی شد، در این باره آگاهی‌رسانی خواهم کرد.


داستان‌نویسی امروز: فرار از واقعگرایی

در میان داستان های کوتاه فارسی که در بیست سال گذشته منتشر شده اند، گرایش به "جریان سیال ذهن" و "فراواقعیت" بسیار باب بوده و کمتر کسی داستان در فرم واقعگرایانه خلق کرده است. دلیلش به نظرم ساده است:
یکی تقلید از یکدیگر و یکنوع نوگرایی مقلدگونه است، دیگر اینکه نوشتن داستان در قالب رئالیستی بسیار سخت است، چون نمادهای چند لایه می خواهد، شخصیت پردازی قوی می خواهد و نیز بستر جغرافیایی، روانشناسانه، جامعه شناسانه و در کل بستر داستانی قابل باور. جریان سیال ذهن اما هر چه دلش بخواهد می نویسد و هر طور که دوست دارد به پایان می برد، یا نمی برد... و خواننده را سرگردان رها می کند و اسمش را هم می گذارد هنر مدرن! حالا اگر خواننده از "خلق هنری" چنین نویسنده سر در نیاورد، تقصیرها همه به گردن کم ذوقی خواننده است!

اساساً داستان های فراواقعی چندان به فرم ادبی وابسته نیستند و دست نویسنده در شرح و بسط داستان باز است. در داستان فراواقعی، خلاقیت بی مرز و بی وابستگی است. در داستان واقعگرایانه اما، نویسنده موظف به رعایت تکنیک ادبی است، و باید پرداخت داستانی اش قابل قبول باشد. 

بنابراین، داستان مدرن ما -به جز چند استثناء- در غالب مواقع، در واقع یک پسرفت تاریخی/ادبی است، و نه یک امتیاز در خلق ادبی.

جمعه، آذر ۱۴، ۱۴۰۴

نوشتن داستان کوتاه

این روزها به طور محسوسی به نوشتن داستان کوتاه رغبت پیدا کرده ام. این حس شاید بخاطر وجود خاطراتی ست که سال ها در من تلنبار شده، و درست به لحظه ی خاصی نیاز داشته اند که بر صفحه بریزند.
 داستان کوتاه از لحظه ی شکل گرفتن روایت و قوام تکنیکی آن، تا هنگام نقش بستن بر صفحه ی مانیتور، عینا ًحالت زایمان را دارد؛ زایمانی که ممکن است سالها طول بکشد... البته فرقش با زاییدن این است که پس از تولد می شود آنرا ویرایش کرد!
دو داستان در باره ی خدمت سربازی نوشته ام، حدوداً بعد از 35 سال... زمان بلندی ست برای حفظ یک خاطره. به هر حال، هر روایتی که مکتوب شود، به بخشی از وجود انسان تبدیل خواهد شد که دیگر نمی شود آنرا از خود دور کرد.